دنبال کننده ها
با پشتیبانی Blogger.
تحریم گسترده منطقی ترین وجه در شعبده انتخاباتی دیروز-علیرضا یعقوبی
رژیم رو به احتضار حاکم دیروز شعبده انتخاباتی مجلس را برگزار نمود و بنا به انتظار وزیر کشور رژیم مدعی شد که بیش از 64 درصد از مردم در انتخابات شرکت کرده اند و مضحک تر از همه آنکه او مدعی شد که در استان کهکلویه که یکی از استانهای محروم کشور است بیش از 88 درصد مردم در انتخابات مجلس رژیم شرکت کرده اند. البته تا آنجا که به مردم ایران باز می گردد پاسداری که دستش بخون مردم آلوده است دیگر دروغ گفتن از سوی او هیچ قبح و شرمی را بدنبال ندارد. اما اصولا رژیم قرون وسطائی آخوندی چه نیازی به برگزاری انتخابات دارد که در تضاد ماهوی با ماهیتش بسر می برد. همگان مطلعند که "انتخاب" و "انتخابات" از دستاوردهای نوین بشری بعد از گذار از قرون وسطی و خلع ید از کلیسا و جدائی دین از دولت و برخاسته از سکولاریسم است. تا آنجا که به بنیانگزار این رژِیم و جانشین و سایر کارگزاران ریز و درشت آن و همچنین به آخوندهای سنتی با تفکرات تار عنکبوت بسته و فسیل شده بر می گردد آنها همواره مخالفت صریح خود را با مدرنیسم که انتخابات نیز از دستاوردهای آن می باشد اعلام نموده اند. اصولا در فقه شیعه سنتی مشروعیت رژیم نه از جمهور مردم بلکه برخاسته از مشی و اراده الهی و نبی او و جانشینانش می باشد و رای و نظر مردم فاقد هرگونه اعتباری در جایگاه مشروعیت بخشیدن به نظام حکومتی می باشد. بسیاری از فقیهان سنتی مخالفت صریح خود را با جمهوریت و انتخاب مردم اعلام نموده اند و همواره از "امارت" و یا "حکومت اسلامی" بجای "جمهوری اسلامی" دفاع نموده و این دو یعنی "جمهور" و "اسلام" را در تناقض ماهوی با یکدیگر دانسته اند. اما چرا حکومت حاضر تا به امروز نتوانسته تناقض موجود را حل نماید همانا ریشه در فرصت طلبی تاریخی خمینی در کسب قدرت سیاسی داشته و دارد. اطرافیان خمینی گرد آمده در نوفل لوشاتو همچون رئیس جمهور اول این حکومت از آنجائیکه از ترهات فکری خمینی مطلع بوده اند به او فهماندند که طرح نظریات مادون ارتجاعی نه تنها هیچ کمکی به او در کسب قدرت سیاسی و سرنگونی رژیم سابق نمی کند بلکه شدیدا افکار عمومی جهان را علیه او برمی انگیزد و دولتهای غربی نیز برای رضایت دادن به انتقال قدرت از رژیم سابق نیاز به گفتمان مدرن و امروزی دارند. لذا خمینی تا آنجا در وعده های پوچ و واهی خود پیش رفت که اعلام نمود که کمونیستها هم در بیان عقاید خود آزادند. تا بدینوسیله شرق و غرب عالم را از جانب خود آسوده خاطر گرداند که او به قواعد حاکم بر رقابت سیاسی پایبند بوده و آن را در مواضع خود لحاظ خواهد کرد. هر چند که بمحض کسب قدرت سیاسی با شعار "نه شرقی و نه غربی جمهوری اسلامی" دهان کجی خود به طرقین درگیر در جنگ سرد را با توجه به شم ضد انقلابی خود اعلام نمود. با از دست رفتن تدریجی پایگاه اولیه رژِیم دیگر تقلبات گسترده و نجومی برای بیرون کشیدن افراد مورد نظر کارساز نبود چرا که هر انتخابات نسبت به دوره قبل خود با افت رای دهندگان روبرو بود. لذا از دوره دوم مجلس شورای نگهبان نقش برجسته تری را در مهندسی انتخابات بعهده گرفت که در کنار حذف قانونی جریانات و افراد مورد نظر می توانست تعداد آرای ماخوذه را بطور غیرواقعی و غلوآمیز بالا ببرد. گسترش تضادهای درونی رژیم نیاز به نظارت استصوابی از سوی شورای نگهبان را با تمامی بدنامی هائی که بدنبال داشت گریز ناپذیر ساخت. دیگر مشتی به اصطلاح فقیه فسیل شده بلحاظ قانونی از این اختیار برخوردار بودند که صلاحیت انتخاب شوندگان را به هر گونه ای که لازم می دانند رد نمایند. حضور اکثریت اصلاح طلبان در مجلس ششم و بسط و افشای تضادهای درونی رژیم که برخاسته از شدت و غلظت تضادها در بطن و پائین جامعه بود انسداد هر چه بیشتر سیاسی در بین نیروهای داخل حاکمیت را به امری واجب و غیرقابل انکار در کنترل و هدایت بحرانهای داخلی رژیم تبدیل نمود. در این راستا در کنار شمشیر آخته شورای نگهبان ارگانهای سرکوبگر سپاه و بسیج نیز صحنه انتخابات را قرق کردند بطوریکه برگزاری "انتخابات پادگانی" به کلامی رایج در درون حکومت و جناحهای آن مبدل گشت. در چنین انتخاباتی!! اصلاح طلبان می بایستی به کسب حداکثر سی تا سی و پنج کرسی در مجلس بسنده می کردند و نقش اپوزیسیون دائمی را در ایجاد سوپاپ اطمینان برای رژیم ایفا می نمودند. امری که همواره توسط اصلاح طلبان به چالش کشیده می شد.
نتیجه برگزاری اولین دوره از "انتخابات پادگانی" مجلس هفتم رژیم بود که اکثر کرسیهای آن توسط پاسداران نزدیک به خامنه ای اشغال گردید. محمود احمدی نژاد تحفه ای بود برخاسته از دومین دوره برگزاری انتخابات!! با شیوه و سیاق جدید. دنیا هم می بایست به این شکل از برگزاری انتخابات که نمایشگر پایگاه توده ای رژیم بود رضایت می داد!!.
برای دور دوم ریاست جمهوری ریاست جمهوری اصلاح طلبان نخست وزیر امام که بیست سال خانه نشینی اختیار کرده بود را بعنوان "اصولگرای اصلاح طلب"!! وارد صحنه مبارزات انتخاباتی نمودند. جناح اصلاح طلب از فرصت مبارزات انتخاباتی انحصاری !! استفاده نمود و با استفاده از انقلابات مخملی خود را در قالب "جنبش سبز" سازمان داد تا بتواند با بسیج توده های بجان آمده از سی سال جنایت و خیانت به عالیترین منافع ملی ایرانیان یعنی اعمال حاکمیت ملی در پشت سر خود بشکلی تمام عیار در برابر جناح حاکم صف آرائی نماید. نتیجه آن انتخابات و جنایت صورت گرفته بعد از آن را همگان بخوبی شاهد و ناظر بودند.
انزوای گسترده رژیم و شکسته شدن هیمنه ولایت فقیه , رژیم را در آستانه انتخابات مجلس کنونی در شرایط نوین جهانی در مخمصه و فشار شدید قرار داد. رژیم نیاز داشت تا با نمایشی از قدرت در انتخابات رکورد تمامی تقلبات و رای سازیهای گذشته را با توجه به تجارب سی و سه ساله بشکند. لذا اینبار مهندسی انتخابات با توجه به تحریمهای بین المللی و بایکوت انتخابات توسط نزدیکترین نیروهای درونی رژِیم شکل پیچیده تری بخود گرفت. از مدتها قبل ولی فقیه شاخ شکسته رژیم نوید برگزاری انتخابات پرشورتری را به تتمه نیروهای روحیه باخته رژیم تحت عنوان فتح خیبر و ... می داد. روزنامه کیهان ارگان ولی فقیه نیز که در پیشگوئی تعداد شرکت کنندگان ید طولائی دارد مژده می داد که اینبار رکود جدیدی از تعداد شرکت کنندگان در انتخابات بجای گذاشته خواهد شد.
براستی سوال اینجاست که طی دو سال گذشته چه تحولی در زندگی مردم ایران در پس سرکوب و کشتار جوانان این مرز و بوم بعد از به اصطلاح انتخابات ریاست جمهوری گذشته بوقوع پیوسته است. واقعیت این است که بلحاظ اجتماعی حلقه بر گردن ضعیفترین اقشار جامعه هر چه تنگتر گشته است. مشکلات ومعضلات اقتصادی و اجتماعی غیر قابل کنترل گشته است. افشای اختلاس سه هزار میلیاردی حتی ناآگاه ترین اقشار مردم را نسبت به عمق فساد درونی این رژیم سرکوبگر مطلع ساخته است. در عرصه جهانی رژیم در انزوای کامل بین المللی بسر می برد بطوریکه هیچ آینده ای برای این رژیم متصور نیست و همگان صحبت از وقوع یک جنگ در پس تهدید بستن تنگه هرمز توسط رژیم می کنند. نتیجه منطقی آنکه می بایست بطور طبیعی این دوره از انتخابات با تحریم گسترده داخلی حتی از سوی نزدیکترین طیف درونی این رژیم روبرو شود. همانگونه که تمامی گزارشهای مردمی دلالت بر همین واقعیت یعنی سوت و کور بودن حوزه های رای گیری در کنار شلوغی لحظه ای چندین حوزه انتخاباتی برای فیلم برداری و کشاندن ته مانده گزارشگران خارجی برای نمایش فتح خیبر!! رژیم و ولی فقیه آن داشت. اما وقتی صحبت از شعبده انتخاباتی می کنیم بنا به اشراف به عمق پوسیدگی رژیم به این باور داریم که ولی فقیه رژیم در فرط استیصال و زبونی همواره ماری در آستین برای شعبده خود دارد. مسلما کسی که جنایت می کند دیگر رای سازی نجومی نزد او شرم و قبح و خجالتی را بدنبال ندارد. جنایتکار وقیح می تواند ادعا کند که توده ها شیفته دیکتاتور هستند هر چند که این دیکتاتور حرث و نسل آنها را برباد داده باشد.
"خودشیفتگی" یکی از خصوصیات بارز هر دیکتاتوری است. او تا روز سقوط هنوز اعتقاد دارد که توده ها شیفته رهبری داهیانه او هستند و دست و عبا و غبای او از هر جنایتی پاک است. هیتلر از فرط خودشیفتگی مجبور به خودکشی شد و چائوشسکو در فرط خودشیفتگی مدعی آن بودند که دستان پاکی دارند و توده ها شیفته و واله او می باشند تا آنکه به جوخه اعدام سپرده شدند و یا همچون قذافی که می خواست موشها را از سوراخ بیرون بکشد خود در نهایت خود درون لوله ای مخفی شد!!. براستی چه عاقبتی در انتظار ولی فقیه رژیم فاشیسم مذهبی حاکم بر وطن اسیرمان ایران است؟
شرکت در شعبده انتخاباتی مجلس نهم اوج اصلاح طلبی محمد خاتمی-علیرضا یعقوبی
سایت داخلی "عصر ایران" خبر از رای دادن سید محمد خاتمی رئیس جمهور پیشین جمهوری اسلامی در انتخابات مجلس دوره نهم در شهر دماوند داد. نگارنده در ابتدا خبر را جعلی برای کشاندن مردم به پای صندوق های خالی از رای از سوی رژیم حاضر قلمداد کردم اما در ادامه یکی از وابستگان به خاتمی در گفتگوئی با بخش فارسی بی بی سی حضور او را پای صندوقهای رای در شهر دماوند تائید کرد و دیگر جای هیچ شک و شبهه ای برای مدعیان دروغین خواندن خبر سایت "عصر ایران" باقی نگذاشت.
برای ایرانیان آگاه از پیشاپیش روشن بود که حضور سید محمد خاتمی در منصب ریاست جمهوری رژیم حاضر نه در جهت اصلاح امور بلکه رهاندن این رژیم از سقوط محتوم بوده است. برای هیچ ایرانی آزاده ای جای انکار نیست که ناپیگیری و سازش خاتمی با جناح به اصطلاح اصولگرای حاکم تحفه محمود احمدی نژاد را برای ملت ایران به ارمغان آورد. هر اصلاح طلب صادقی امروز باید از خود بپرسد که در چه زمان و مقطعی خاتمی از همراهی با جریان سرکوبگر حاکم سر باز زده است؟. هنوز سرکوب قیام دانشجوئی 18 تیرماه سال 78 و همراهی خاتمی با سرکوبگران و راه اندازی تظاهرات وحدت و حمایت از ولی فقیه جنایتکار از خاطره ها محو نگشته است. همگان کشته شدن صدها ایرانی را که تنها شعارشان "رای من کو؟" بود را بعد از شعبده انتخاباتی ریاست جمهوری دو سال گذشته را بیاد دارند. هم اکنون صدها نفر از همفکران خاتمی که در رابطه با همان انتخابات دستگیر شدند در زندان بسر می برند. این اصلاح طلب دروغین حتی به حداقل های اعلام شده از سوی خود یعنی آزادی زندانیان سیاسی و رفع حصر از رهبران جنبش سبز هم وفادار باقی نماند و مطمئنا با روی خجل از ولی فقیه جنایتکار با وقاحت هر چه تمامتر پای صندوق های رای آنهم در شهرستان دورافتاده ای که اصلا مقیم آنجا نمی باشد حاضر شد تا بدینوسیله و شرمساری خود را به محضر ولی فقیه جنایتکار و بقول خود "رهبر عزیز" اعلام دارد و اسم را در جمع "خواص" صاحب "بصیرت" مورد ادعای رهبر به ثبت رساند.
دوستان و هموطنانی که همواره از موضع عناد با افشاگریهای سازمانها و جریانهای ملی و انقلابی علیه خاتمی و سازشکاری و خدمت او به جنایتکاران حاکم و در راس همه به ولی فقیه جنایتکار برخورد می کردند امروز حتی بخاطر صدها شهیدی که دو سال خونشان بناحق بدستور مستقیم ولی فقیه جنایتکار بر زمین ریخته شد باید در برابر خیانهتای محمد خاتمی علیه عالیترین منافع ملت ایران یعنی آزادی و حاکمیت ملی که از طریق رای آزاد و مستقیم و مخفی مردم ایران می گذرد قاطعانه اعلام موضع کنند و این فرد را برای همیشه از صفوف خود برانند. و بدانند که او نه "یارشاطر" اصلاح طلبی و تغییر و تحول در مسیر احیای حقوق ملت بلکه همراه و مونس ولی فقیه ارتجاع در سرکوب هر چه بیشتر ملت ایران می باشد. آو "بارخاطر" حتی جنبش اصلاح طلبی و لکه ننگنی بر دامن آن است.
ما ایرانیان وطن دوست بدنه جنبش سبز را بخشی تفکیک ناپذیر از ملت ایران و در مسیر احیای حاکمیت ملی و رسیدن به آرمان استقلال و آزادی می دانیم اما بنا به تجارب تاریخی و شناختی که از سران جنبش اصلاح طلبی داریم نمی توانیم به آنها اعتماد کنیم. اگر از ما بینه و شاهد می خواهید بعینه و مشهود "سید محمد خاتمی" را به شما معرفی می کنیم. الا اینکه در مقابل او موضعگیری نموده و او را برای همیشه از درون جنبش خود پاکسازی و طرد نمائید.
هموطنان آزاده و آگاه خیانت آشکار محمد خاتمی به رای و نظر شما تائیدی است بر صحت مواضع مقاومت ظفر نمون مردم ایران. باید بر آن نظر و اراده ای درود فرستاد که هیچگاه فریب ژستهای عوامفریبانه خاتمی را نخورد و او را همواره بخشی تفکیک ناپذیر از استبداد مذهبی حاکم بر ایران و بعنوان منجی آن در سراشیب سرنگونی بر شمرد.
در مقابل بدنه مردمی جنبش سبز راهی جز همراهی و همدلی با دیگر مبارزان و مجاهدان راه آزادی و حاکمیت مردمی نیست. تاریخ هیچگاه اشتباه دوباره ما را در شناخت دوست و دشمن ملت ایران نخواهد بخشید. تردیدها را کنار گذاشته و به پیشتاز انقلابی در مسیر آزادی و حاکمیت ملی که دقیقا امروز از کانال سرنگونی تمام عیار رژیم حاکم می گذرد بپیوندیم و اطمینان داشته باشیم که تنها راه فلاح و رستگاری فردی و اجتماعی همه ما همانا اتحاد یکپارچه در مسیر تحقق آرمانهای سرداران ملی ایران از صدر مشروطه تا امروز در مسیر براندازی رژیم فاشیسم مذهبی حاکم با تمامی جناح ها و باندهای آن می باشد.
برای ایرانیان آگاه از پیشاپیش روشن بود که حضور سید محمد خاتمی در منصب ریاست جمهوری رژیم حاضر نه در جهت اصلاح امور بلکه رهاندن این رژیم از سقوط محتوم بوده است. برای هیچ ایرانی آزاده ای جای انکار نیست که ناپیگیری و سازش خاتمی با جناح به اصطلاح اصولگرای حاکم تحفه محمود احمدی نژاد را برای ملت ایران به ارمغان آورد. هر اصلاح طلب صادقی امروز باید از خود بپرسد که در چه زمان و مقطعی خاتمی از همراهی با جریان سرکوبگر حاکم سر باز زده است؟. هنوز سرکوب قیام دانشجوئی 18 تیرماه سال 78 و همراهی خاتمی با سرکوبگران و راه اندازی تظاهرات وحدت و حمایت از ولی فقیه جنایتکار از خاطره ها محو نگشته است. همگان کشته شدن صدها ایرانی را که تنها شعارشان "رای من کو؟" بود را بعد از شعبده انتخاباتی ریاست جمهوری دو سال گذشته را بیاد دارند. هم اکنون صدها نفر از همفکران خاتمی که در رابطه با همان انتخابات دستگیر شدند در زندان بسر می برند. این اصلاح طلب دروغین حتی به حداقل های اعلام شده از سوی خود یعنی آزادی زندانیان سیاسی و رفع حصر از رهبران جنبش سبز هم وفادار باقی نماند و مطمئنا با روی خجل از ولی فقیه جنایتکار با وقاحت هر چه تمامتر پای صندوق های رای آنهم در شهرستان دورافتاده ای که اصلا مقیم آنجا نمی باشد حاضر شد تا بدینوسیله و شرمساری خود را به محضر ولی فقیه جنایتکار و بقول خود "رهبر عزیز" اعلام دارد و اسم را در جمع "خواص" صاحب "بصیرت" مورد ادعای رهبر به ثبت رساند.
دوستان و هموطنانی که همواره از موضع عناد با افشاگریهای سازمانها و جریانهای ملی و انقلابی علیه خاتمی و سازشکاری و خدمت او به جنایتکاران حاکم و در راس همه به ولی فقیه جنایتکار برخورد می کردند امروز حتی بخاطر صدها شهیدی که دو سال خونشان بناحق بدستور مستقیم ولی فقیه جنایتکار بر زمین ریخته شد باید در برابر خیانهتای محمد خاتمی علیه عالیترین منافع ملت ایران یعنی آزادی و حاکمیت ملی که از طریق رای آزاد و مستقیم و مخفی مردم ایران می گذرد قاطعانه اعلام موضع کنند و این فرد را برای همیشه از صفوف خود برانند. و بدانند که او نه "یارشاطر" اصلاح طلبی و تغییر و تحول در مسیر احیای حقوق ملت بلکه همراه و مونس ولی فقیه ارتجاع در سرکوب هر چه بیشتر ملت ایران می باشد. آو "بارخاطر" حتی جنبش اصلاح طلبی و لکه ننگنی بر دامن آن است.
ما ایرانیان وطن دوست بدنه جنبش سبز را بخشی تفکیک ناپذیر از ملت ایران و در مسیر احیای حاکمیت ملی و رسیدن به آرمان استقلال و آزادی می دانیم اما بنا به تجارب تاریخی و شناختی که از سران جنبش اصلاح طلبی داریم نمی توانیم به آنها اعتماد کنیم. اگر از ما بینه و شاهد می خواهید بعینه و مشهود "سید محمد خاتمی" را به شما معرفی می کنیم. الا اینکه در مقابل او موضعگیری نموده و او را برای همیشه از درون جنبش خود پاکسازی و طرد نمائید.
هموطنان آزاده و آگاه خیانت آشکار محمد خاتمی به رای و نظر شما تائیدی است بر صحت مواضع مقاومت ظفر نمون مردم ایران. باید بر آن نظر و اراده ای درود فرستاد که هیچگاه فریب ژستهای عوامفریبانه خاتمی را نخورد و او را همواره بخشی تفکیک ناپذیر از استبداد مذهبی حاکم بر ایران و بعنوان منجی آن در سراشیب سرنگونی بر شمرد.
در مقابل بدنه مردمی جنبش سبز راهی جز همراهی و همدلی با دیگر مبارزان و مجاهدان راه آزادی و حاکمیت مردمی نیست. تاریخ هیچگاه اشتباه دوباره ما را در شناخت دوست و دشمن ملت ایران نخواهد بخشید. تردیدها را کنار گذاشته و به پیشتاز انقلابی در مسیر آزادی و حاکمیت ملی که دقیقا امروز از کانال سرنگونی تمام عیار رژیم حاکم می گذرد بپیوندیم و اطمینان داشته باشیم که تنها راه فلاح و رستگاری فردی و اجتماعی همه ما همانا اتحاد یکپارچه در مسیر تحقق آرمانهای سرداران ملی ایران از صدر مشروطه تا امروز در مسیر براندازی رژیم فاشیسم مذهبی حاکم با تمامی جناح ها و باندهای آن می باشد.
به بهانه جائزه اسکار برای جدائی نادر از سیمین و پیدا شدن مار افعی در لیبرتی-علیرضا یعقوبی
بنا به نوع شغلم روزانه پیگیر اخبار جاری هستم. اخبار از هر نوعی از خبر جائزه اسکار برای فیلم "جدائی نادر از سیمین" تا تظاهرات اعتراضی در افغانستان و پاکستان علیه آتش زده شدن قرآن در پایگاه نیروهای آمریکائی بگرام. منابع خبریم طیف وسیعی از سایتهای مختلف داخلی و خارجی هستند. از سایت بی بی سی گرفته تا سایتهای داخل کشور و سایت های اپوزیسیون از جمله همبستگی ملی.
در خبرها آمده بود که در کمپ لیبرتی واقع در جنوب بغداد که هم اکنون 400 تن از مجاهدین در آن زندگی می کنند چند مار افعی پیدا شده است. عکس هائی هم از یکی از مارهای افعی هم در سایت همبستگی ملی در کنار اطلاعیه شورای ملی مقاومت در همین رابطه گذاشته شده است. از آنجائیکه یکی از منابع خبریم سایت بالاترین بخاطر تنوع مطالبش می باشد سری هم به این سایت زدم و خبر مربوط به پیدا شدن مارهای افعی در کمپ لیبرتی عنوان یک پست بود. آنچه که توجهم را به خود جلب کرد نظر یکی از نقد کنندگان بود که بدون توجه به محتوای پست اعلام نموده بود که خوب بهتر است که در این پست فکاهی درازای این مار را هم عنوان می کردند؟!!. لحظه ای بخود فرورفتم.
نمی توانم خوشحالیم را از کسب جائزه اسکار توسط یک فیلم ایرانی ابراز نکنم با این پیش فرض که هنرمندان ایرانی برای گذشتن از دیوار بلند سانسور در اداره ممیزی وزارت ارشاد رژیم آخوندی با چه موانعی مواجهند. یاد و خاطره دکتر غلامحسین ساعدی را زنده می دارم با نمایشنامه معروف "اتللو در سرزمین عجایب". همانگونه که نمی توانم تاسف عمیقم را از آنچه که بر هموطنانم در کمپ لیبرتی می گذرد دریغ دارم. یاد شعر سعدی بنی آدم اعضای یکدیگرند افتادم تا آن شعر معروف برتولت برشت. براستی جامعه ایرانی دارد به کجا می رود؟ دشمنی های سیاسی تا کجا حتی انسانیت را از ما گرفته است؟. اشتباه نشود بنده مخالف نقد و انتقاد از هیچ جریان سیاسی نیستم . اصلا برای برقراری دمکراسی و اینکه همه بتوانند منویات و نظرات خود را آنگونه که هست بیان کنند با دو دیکتاتوری مبارزه کرده ام و بهای آن را به اندازه خود پرداخته ام. مجاهدین هم نه به وحی منزل وصلند و نه فرزند پیامبرند که تازه اگر هم بودند شعر معروف پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد هنوز در گوشم زنگ می زند. اما چه شده که من ایرانی در مخالفت با یک گروه و جریان سیاسی حتی حاضرم که هموطنم در بیابانهای یک کشور دیگر با گزیدگی از یک مار افعی کشته شود تا شاید رضایت درونیم فراهم آید!!.
گشت و گذاری به درونم زدم. همواره به دوستانم گفته ام که در عنفوان جوانی از کوچه مجاهدین گذشتم. سالها طول کشید تا فهمیدم که من اینکاره نیستم. اصلا مبارزه مسلحانه با فیزیولوژی من انطباق ندارد. حتی بلحاظ جسمی توانائی حمل اسلحه را هم ندارم. حاضر نیستم بهای یک مبارزه تمام عیار را با تمام پرداختهائی که از زندگی خود داشتم به تمام و کمال بپردازم. راحت خود را کنار کشیدم. خوب در نقطه جدائی کسی خواست تلنگری به درونم بزند. خوب فلانی تا به اینجا که رسیده ای خلق الساعه نبوده است. تا رسیدن به این نقطه آگاهی دینی هم داری. نمی خواهی ادای دین کنی؟ حتما خیلی با درونم جنگیده بودم تا به این نقطه رسیده بودم و شاید خیلی پوست کلفت بودم و یا نه در درونم آب شدم اما در جواب سوال ساده تلنگر زننده به صغری و کبری بافتنی مشغول شدم که برای تلنگر زننده ناشناخته نبود اما مبارزه هست و در مبارزه نمی تواند اجباری در کار باشد. خدمت سربازی که نیست. باید آگاهانه و مختارانه راهت را انتخاب کنی. راهی که پرداخت بهای سنگین را بدنبال دارد که گذشتن از جسم و جان در برابر آن بسیار ساده و آسان است. کسانی که با مجاهدین کار کرده اند معنی حرفهایم را می فهمند. باید هفت شهر عشق عطار را در مبارزه ای دائم با درون و موانع بازدارنده خود درنوردید. توانائی بالائی را طلب می کند. قبل از اینکه با موانع اجتماعی بجنگی باید از موانع و سدهای درونی خود بگذری. خوب جذر و مدها هم در مواضع سیاسی کم نیستند. مگر در یک دریای آرام داریم شنا می کنیم؟ دشمن است و هزار دسیسه و نیرنگ. هزاران ترفند که برخورد نظامی در برابر آنها اصلا قابل مطرح کردن نیست. باید در برابر سیاست استمالت و مماشات موضع بگیری. در برابر یک دنیا که دارند خلاف واقع عمل می کنند و باید با همه درگیر شوی. خوب معلوم است که همه اینها باعث زیگزاگ هائی در مواضع هر گروه و سازمان سیاسی می شود. تازه مگر ما در زندگی فردی خود کم دچار اشتباه می شویم تا در زندگی اجتماعی این یا آن گروه سیاسی شاهد هیچ اشتباهی نباشیم؟!!.
از طرف دیگر این جریان سیاسی که داریم با آن مخالفت می کنیم حقوق چه کسی را نفی کرده است؟ آیا قدرت سیاسی را قبضه کرده و به دیگران در قدرت اجازه نداده است که ابراز عقیده و وجود کنند؟ خوب در تاریخچه این گروه که چیزی جز مبارزه با دو دیکتاتوری بچشم نمی خورد. مبارزه هم قانونمندی خودش را دارد. خارج از ذهن و نظر این یا آن. تازه با همه اینها هم مخالف باشیم آیا تمامی مخالفتها دلیلی می شود که مرگ انسان دیگری را طلب کنیم؟. هدف از این نوشته حتی نقد نظر آن به اصطلاح هموطن هم نیست.
مسئله اصلی این است که دستهائی در کارند که حتی شعر سعدی بعد از 700 سال در جامعه ای که شاخصه اصلی آن را آگاهی می دانیم تحقق اجتماعی نیابد. جامعه ای متفرق تنها مدنظر دیکتاتور است. اینکه آنقدر در اشکالات درونی خود غرق شویم تا اشکال و مانع اصلی و غده سرطانی را که همانا حاکمیت یک رژیم ددمنش که دشمن ایران و ایرانی است را نادیده بگیریم.
اتحاد و همدلی اکسیر حیات اجتماعی و مایه نابودی دیکتاتور است. پس او می کوشد تا آنجا که می تواند جامعه را متفرق از یکدیگر نگه دارد. با عمده کردن اشکالات این یا آن گروه و سازمان و حزب سیاسی و حتی انجمن های صنفی. چرا که می داند اگر همدلی و اتحادی در جامعه شکل و نضج گیرد در نهایت اوست که باید جای خود را به آنی سپارد که حیات خود را نه در تفرق بلکه در اتحاد و یگانگی و همدلی اجتماعی جستجو می کند. آنقدر از وسعت دید و نظر برخوردار است که خود را به انتخاب اجتماعی وامی گذارد و ترس و هراس و واهمه ای از انتخاب مردم ندارد چرا که بخود و درون خود اطمینان داشته و با تکیه برخود تلاش دارد که نظر دیگران را بخود و برنامه و راه و مشی اش جلب نماید. او در پلورالیسم و تکثرگرائی سیاسی حیات و آینده خود را تضمین شده می بیند برخلاف دیکتاتور که هیچ عقیده و مرامی جز آنچه که خود می اندیشد را صواب و صلاح ندیده و تمامی هم و تلاش خود را در نابودی دگر اندیشان و تفرق اجتماعی بکار می گیرد.
نتیجه آنکه در همین نقطه می توان به اتحاد و همدلی اندیشید. جامعه از شعب و گروهها و نظرها و نحله های فکری مختلف تشکیل شده است. باید این "تنوع" که ریشه در "راز آفرینش" دارد را پذیرفت و با قبول تنوع در دیدگاه و اندیشه خود به وحدت در نظر و عمل بر سر منافع ملی اندیشید و انتخاب را به توده مردمی واگذار نمود که نظرشان هر چه باشد اصلح است و نافذ. دفاع از حقوق انسانی 400 مجاهد گردآمده در کمپ لیبرتی می تواند عاملی و مبنائی برای اتحاد و یکدگی در بین اپوزیسیون ایرانی باشد. فارغ از دیدگاه و نظر و اندیشه می توانیم و باید به این مخرج مشترک نهائی برسیم که تنها راه نجات و فلاح جامعه ایرانی همانا دفاع پیگیر از حقوق انسانی یکدیگر است. همانگونه که باید از حقوق نقض شده زندانیان سیاسی و یا حصر شدگان و یا محکومین به اعدام دفاع نمود باید از حقوق انسانهائی که در لیبرتی در خطر هستند دفاع نمود و راه را از همین نقطه بر اتحاد و همدلی گشود.
در خبرها آمده بود که در کمپ لیبرتی واقع در جنوب بغداد که هم اکنون 400 تن از مجاهدین در آن زندگی می کنند چند مار افعی پیدا شده است. عکس هائی هم از یکی از مارهای افعی هم در سایت همبستگی ملی در کنار اطلاعیه شورای ملی مقاومت در همین رابطه گذاشته شده است. از آنجائیکه یکی از منابع خبریم سایت بالاترین بخاطر تنوع مطالبش می باشد سری هم به این سایت زدم و خبر مربوط به پیدا شدن مارهای افعی در کمپ لیبرتی عنوان یک پست بود. آنچه که توجهم را به خود جلب کرد نظر یکی از نقد کنندگان بود که بدون توجه به محتوای پست اعلام نموده بود که خوب بهتر است که در این پست فکاهی درازای این مار را هم عنوان می کردند؟!!. لحظه ای بخود فرورفتم.
نمی توانم خوشحالیم را از کسب جائزه اسکار توسط یک فیلم ایرانی ابراز نکنم با این پیش فرض که هنرمندان ایرانی برای گذشتن از دیوار بلند سانسور در اداره ممیزی وزارت ارشاد رژیم آخوندی با چه موانعی مواجهند. یاد و خاطره دکتر غلامحسین ساعدی را زنده می دارم با نمایشنامه معروف "اتللو در سرزمین عجایب". همانگونه که نمی توانم تاسف عمیقم را از آنچه که بر هموطنانم در کمپ لیبرتی می گذرد دریغ دارم. یاد شعر سعدی بنی آدم اعضای یکدیگرند افتادم تا آن شعر معروف برتولت برشت. براستی جامعه ایرانی دارد به کجا می رود؟ دشمنی های سیاسی تا کجا حتی انسانیت را از ما گرفته است؟. اشتباه نشود بنده مخالف نقد و انتقاد از هیچ جریان سیاسی نیستم . اصلا برای برقراری دمکراسی و اینکه همه بتوانند منویات و نظرات خود را آنگونه که هست بیان کنند با دو دیکتاتوری مبارزه کرده ام و بهای آن را به اندازه خود پرداخته ام. مجاهدین هم نه به وحی منزل وصلند و نه فرزند پیامبرند که تازه اگر هم بودند شعر معروف پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد هنوز در گوشم زنگ می زند. اما چه شده که من ایرانی در مخالفت با یک گروه و جریان سیاسی حتی حاضرم که هموطنم در بیابانهای یک کشور دیگر با گزیدگی از یک مار افعی کشته شود تا شاید رضایت درونیم فراهم آید!!.
گشت و گذاری به درونم زدم. همواره به دوستانم گفته ام که در عنفوان جوانی از کوچه مجاهدین گذشتم. سالها طول کشید تا فهمیدم که من اینکاره نیستم. اصلا مبارزه مسلحانه با فیزیولوژی من انطباق ندارد. حتی بلحاظ جسمی توانائی حمل اسلحه را هم ندارم. حاضر نیستم بهای یک مبارزه تمام عیار را با تمام پرداختهائی که از زندگی خود داشتم به تمام و کمال بپردازم. راحت خود را کنار کشیدم. خوب در نقطه جدائی کسی خواست تلنگری به درونم بزند. خوب فلانی تا به اینجا که رسیده ای خلق الساعه نبوده است. تا رسیدن به این نقطه آگاهی دینی هم داری. نمی خواهی ادای دین کنی؟ حتما خیلی با درونم جنگیده بودم تا به این نقطه رسیده بودم و شاید خیلی پوست کلفت بودم و یا نه در درونم آب شدم اما در جواب سوال ساده تلنگر زننده به صغری و کبری بافتنی مشغول شدم که برای تلنگر زننده ناشناخته نبود اما مبارزه هست و در مبارزه نمی تواند اجباری در کار باشد. خدمت سربازی که نیست. باید آگاهانه و مختارانه راهت را انتخاب کنی. راهی که پرداخت بهای سنگین را بدنبال دارد که گذشتن از جسم و جان در برابر آن بسیار ساده و آسان است. کسانی که با مجاهدین کار کرده اند معنی حرفهایم را می فهمند. باید هفت شهر عشق عطار را در مبارزه ای دائم با درون و موانع بازدارنده خود درنوردید. توانائی بالائی را طلب می کند. قبل از اینکه با موانع اجتماعی بجنگی باید از موانع و سدهای درونی خود بگذری. خوب جذر و مدها هم در مواضع سیاسی کم نیستند. مگر در یک دریای آرام داریم شنا می کنیم؟ دشمن است و هزار دسیسه و نیرنگ. هزاران ترفند که برخورد نظامی در برابر آنها اصلا قابل مطرح کردن نیست. باید در برابر سیاست استمالت و مماشات موضع بگیری. در برابر یک دنیا که دارند خلاف واقع عمل می کنند و باید با همه درگیر شوی. خوب معلوم است که همه اینها باعث زیگزاگ هائی در مواضع هر گروه و سازمان سیاسی می شود. تازه مگر ما در زندگی فردی خود کم دچار اشتباه می شویم تا در زندگی اجتماعی این یا آن گروه سیاسی شاهد هیچ اشتباهی نباشیم؟!!.
از طرف دیگر این جریان سیاسی که داریم با آن مخالفت می کنیم حقوق چه کسی را نفی کرده است؟ آیا قدرت سیاسی را قبضه کرده و به دیگران در قدرت اجازه نداده است که ابراز عقیده و وجود کنند؟ خوب در تاریخچه این گروه که چیزی جز مبارزه با دو دیکتاتوری بچشم نمی خورد. مبارزه هم قانونمندی خودش را دارد. خارج از ذهن و نظر این یا آن. تازه با همه اینها هم مخالف باشیم آیا تمامی مخالفتها دلیلی می شود که مرگ انسان دیگری را طلب کنیم؟. هدف از این نوشته حتی نقد نظر آن به اصطلاح هموطن هم نیست.
مسئله اصلی این است که دستهائی در کارند که حتی شعر سعدی بعد از 700 سال در جامعه ای که شاخصه اصلی آن را آگاهی می دانیم تحقق اجتماعی نیابد. جامعه ای متفرق تنها مدنظر دیکتاتور است. اینکه آنقدر در اشکالات درونی خود غرق شویم تا اشکال و مانع اصلی و غده سرطانی را که همانا حاکمیت یک رژیم ددمنش که دشمن ایران و ایرانی است را نادیده بگیریم.
اتحاد و همدلی اکسیر حیات اجتماعی و مایه نابودی دیکتاتور است. پس او می کوشد تا آنجا که می تواند جامعه را متفرق از یکدیگر نگه دارد. با عمده کردن اشکالات این یا آن گروه و سازمان و حزب سیاسی و حتی انجمن های صنفی. چرا که می داند اگر همدلی و اتحادی در جامعه شکل و نضج گیرد در نهایت اوست که باید جای خود را به آنی سپارد که حیات خود را نه در تفرق بلکه در اتحاد و یگانگی و همدلی اجتماعی جستجو می کند. آنقدر از وسعت دید و نظر برخوردار است که خود را به انتخاب اجتماعی وامی گذارد و ترس و هراس و واهمه ای از انتخاب مردم ندارد چرا که بخود و درون خود اطمینان داشته و با تکیه برخود تلاش دارد که نظر دیگران را بخود و برنامه و راه و مشی اش جلب نماید. او در پلورالیسم و تکثرگرائی سیاسی حیات و آینده خود را تضمین شده می بیند برخلاف دیکتاتور که هیچ عقیده و مرامی جز آنچه که خود می اندیشد را صواب و صلاح ندیده و تمامی هم و تلاش خود را در نابودی دگر اندیشان و تفرق اجتماعی بکار می گیرد.
نتیجه آنکه در همین نقطه می توان به اتحاد و همدلی اندیشید. جامعه از شعب و گروهها و نظرها و نحله های فکری مختلف تشکیل شده است. باید این "تنوع" که ریشه در "راز آفرینش" دارد را پذیرفت و با قبول تنوع در دیدگاه و اندیشه خود به وحدت در نظر و عمل بر سر منافع ملی اندیشید و انتخاب را به توده مردمی واگذار نمود که نظرشان هر چه باشد اصلح است و نافذ. دفاع از حقوق انسانی 400 مجاهد گردآمده در کمپ لیبرتی می تواند عاملی و مبنائی برای اتحاد و یکدگی در بین اپوزیسیون ایرانی باشد. فارغ از دیدگاه و نظر و اندیشه می توانیم و باید به این مخرج مشترک نهائی برسیم که تنها راه نجات و فلاح جامعه ایرانی همانا دفاع پیگیر از حقوق انسانی یکدیگر است. همانگونه که باید از حقوق نقض شده زندانیان سیاسی و یا حصر شدگان و یا محکومین به اعدام دفاع نمود باید از حقوق انسانهائی که در لیبرتی در خطر هستند دفاع نمود و راه را از همین نقطه بر اتحاد و همدلی گشود.
انحصار قدرت یا تقسیم آن- علیرضا یعقوبی
- زیر نگاه بهت زده جهانیان بیکباره شاهد فرا رسیدن و اوج گیری قیامهای مردمی در دنیای عرب بودیم. قیامی که "بهار عربی" نام گرفت. از تونس شعله ور شد و دامنه آن مصر را فرا گرفت و در پی آن دریمن و بحرین مردم به قیام برخاستند. قذافی در لیبی از شعله های سوزان قیام در امان نماند و در سوریه متحد استراتژیک رژیم ولایت فقیه در تهران هم اکنون قیام مردمی که خواهان به دست گرفتن حق تعیین سرنوشت خود هستند جریان دارد تا در آینده نزدیک نظام دیکتاتوری که بشار اسد از پدر به ارث برده است در شعله های آتش آن نیست و نابود و خاکستر شود. حقیقتی که روز به روز به واقعیت نزدیک و نزدیکتر می شود.اگر هدف غائی و نهائی قیامهای منطقه ای را در مخالفت با "انحصار قدرت" تعریف کنیم نتیجه بلافصل قیامها چیزی جز "تقسیم قدرت" نخواهد بود هر چند که در این یا آن کشور احزابی بطور موقت به قدرت برسند که با روند هدف تغییر یعنی تقسیم قدرت با تفکرات بنیادگرایانه و مذهبی مخالف باشند.رژیم حاکم بر تهران که در ابتدا سعی می کرد روند تغییرات بوقوع پیوسته را تفسیر به نفع خود کند وقتی در با موج حرکت آزادیخواهانه مردم سوریه روبرو شد مجبور به عقب نشینی شده و در راستای سرکوب مردم بپا خاسته سوریه به کمک فکری و لجستیکی تنها متحد استراتژیک خود در منطقه روی آورد. اما اگر شاخصه اصلی اندیشه آخوندی را در "وقاحت" و "بیشرمی" تفسیر و تاویل کنیم در می یابیم که آخوند های "گاو چاله دهان" بقول ستاره ادب آسمان شعر و ادبیات فارسی روانشاد احمد شاملو هیچگاه گوبلزوار در اوج انزوای داخلی و بین المللی هم میدان وقاحت را ترک نکرده و کماکان ادعای پیروزی در اوج شکست دارند. خامنه ای ولی فقیه ارتجاع در سخنرانی اخیر خود از ملت خواسته که به این پیروزی ها بسنده نکنند!!. حال این پیروزی ها کدامند؟. تغییرات در کشورهای منطقه یعنی "بهار عربی" که ماهیت آن در تضاد ماهوی با خامنه ای و اندیشه اش دارد.بهار عربی بی هیچ تردیدی باید راه به دمکراسی و بعبارت ساده تر راه به "تقسیم قدرت" ببرد. تمامی موانع در این مسیر و این هدف قیامهای منطقه ای مجبورند یا در خود تغییر ایجاد کنند و یا اینکه در امواج دریای تغییر و تحول و حق حاکمیت ملی مردم منطقه غرق شوند. سخنرانی اخیر بان کی مون در سفرش به بیروت گواه این حقیقت انکار ناپذیر است تا جائیکه آقای فیلیپ دوست بلازی معاون دبیرکل ملل متحد در کنفرانس بین المللی 20 جانواری پاریس در رابطه با حفاظت از اشرف و خارج ساختن نام مجاهدین از لیست وزارت خارجه آمریکا در این رابطه می گوید:"من با عرور و افتخار بسیار سخنان دبیرکل ملل متحد (در بیروت) را شنیدم این سخن او را که تمرکز قدرت در دست یک فرد و نیز انحصار سرمایه ها و قدرتها در دست یک گروه را محکوم کرد. از این بابت که خلق ها خود را به سلاح شجاعت مجهز کردند و خواستار محترم شمردن شان و عزت انسانی شان شده اند ابراز خشنودی کرد".بان کی مون بدرستی جهتگیری قیامهای منطقه ای را بر شمرد و بهمین خاطر با حمله سازمان یافته مزدوران منطقه ای ولایت فقیه از بیروت تا دمشق و تا سایتها و مطبوعات و وسائل ارتباط جمعی رژیم واقع شد بطوریکه مزدورانی که خود را هیچگاه نمی توانند بدون ارباب و سرکرده ای تصور کنند دبیرکل ملل متحد را مزدور و عامل آمریکا قلمداد کرده و اینکه سفر او به بیروت در راستای تامین منافع آمریکا می باشد.اما واقعیت چیست؟ در دنیای پرتلاطم کنونی با ازدیاد و گسترش نیروی انسانی جهان با بحران کمبود در تمامی عرصه ها روبرو است. از کمبود منابع انرژی گرفته تا خاک و مکان تا منابع آبی بلاخص در مناطق خشک و کویری. انحصار منابع جز راه به انفجار اجتماعی نخواهد برد. مهاجرت غیر قابل مهار مردم از کشورهای جهان سوم که گرفتار دیکتاتوریهای لجام گسیخته و نظامهای توتالیتر هستند که شاخصه عملکرد آنها در "انحصار منابع" و "انحصار ثروت" و "انحصار قدرت" خلاصه می شود به سوی کشورهای پیشرفته و صنعتی در شرایط رکود اقتصادی در کشورهای ثروتمند غیرقابل قبول بوده و عوارضی زیانبار غیر قابل مهار و کنترل در ایجاد امنیت و رفاه اجتماعی در کشورهای پیشرفته خواهد داشت. دوران سیاست "انتقال بحران" بخاطر کمبود منابع و ذخائر طبیعی و منابع آبی هم به مناطق دیگر بسر آمده است و دولتهای قدرتمند و ذی نفوذ جهانی را بعد از پایان جنگ سرد به این فکر واداشته است که با انتقال سرمایه به نقاط بحران خیز که از مهارت های انسانی لازم هم برخوردارند از سیاست "حل بحران" در داخل معدوده جغرافیایی کشورهای صاحب بحران پیروی نمایند. پیگیری این سیاست که در قالب "گلوبالیزه شدن" صورت می گیرد راه به سر بر آوردن اقتصادهای نوظهور همچون هند و برزیل و ترکیه برده است. الگوی ترکیه با نظامی سکولار و دولتی با گرایشات مذهبی دنیای غرب را وادار ساخته تا از این الگو در کشورهای رو به رشد اسلامی استفاده نموده و دیکتاوریهای وابسته را با خلا حمایت خود روبرو سازد که این خود راه به تغییر و تحولات بنام "بهار عربی" برده است.در یک کلام با توجه به تغییرات بوقوع پیوسته دوران خودکامگی و انحصار و تمرکز قدرت در دست یک فرد و یا حزب و گروه به سر آمده است. دیکتاوریهای فردی یکی پس از دیگری فرو می ریزند. دنیای کنونی دیگر ظرفیت و قابلیت هضم دیکتاتوری را که با خود انحصار و رانت خواری و فساد را بهمراه دارد را از دست داده است. اگر در جهان دوقطبی دیروز فضا و خلائی برای ادامه حیات خفیف دیکتاوریهای وابسته در لای شکافهای بین المللی وجود داشت با فروپاشی امپراطوری شوروی سابق و متحدانش این فضا و خلا پر شده و غیر قابل بازسازی و ادامه حیات است.سخنان آفای بان کی مون در بیروت گواه این حقیقت است که دیگر در دنیای امروز با رشد آگاهی های فزاینده خلق ها از یک سو و بحرانهای ناشی از "انحصار منابع و سرمایه و قدرت" از سوی دیگر تمرکز و انحصار ثروت و قدرت در دست یک دیکتاتور وابسته همچون حسنی مبارک و یا ولی فقیه ارتجاع خامنه ای بسرآمده است. خلق ها خود را به سلاح شجاعت مجهز کرده اند در دنیایی که حمایت های بین المللی از کارزارشان را بعینه حس و لمس می کنند. تنها در پرتو تقسیم عادلانه منابع و ثروت و قدرت است که می توان جهان را از غلیتیدن در ورطه سقوط به هرج و مرج و ناامنی باز داشت. ولی فقیه ارتجاع را بنا به ماهیت عقب مانده و ارتجاعی اش قدرت درک تغییر و تحولات جهانی و منطقه ای نیست. او و رژیمش در سیلاب قیام خلقی که بقول دبیرکل ملل متحد خود را به سلاح شجاعت مجهز کرده اند و خواهان محترم شمردن شان و عزت انسانی شان هستند غرق خواهد شد. اگر قانون حاکم بر تکامل و ناموس هستی را گریز شتابنده از دنیای جهل و اجبار و دیکتاتوری به دنیای آگاهی و آزادی و دمکراسی بدانیم در پرتو شرایط کنونی حاکم بر جهان زمان قیام به وظیفه ملی ما ایرانیان فرا رسیده است. ارتجاع حاکم در حضیض ذلت و خواری و انزوای داخلی و بین المللی و مقاومت ظفرنمون ملت ایران در اوج عزت و اعتبار و قدرت بسر می برند. زمان را دریافته و نشان دهیم که شایسته همزیستی با دنیای آزادی و اختیار و برابری هستیم. اینچنین باد.
تجزیه و اضمحلال درونی رژیم در آستانه انتخابات مجلس -علیرضا یعقوبی
رژیم توتالیتر حاکم بر ایران به محض به دست گرفتن قدرت در ایران بطور سیستمایتک و هیستریک شروع به مبارزه با دگر اندیشان سیاسی و گروهها و سازمانهای اپوزیسیون نمود. هر روز به بهانه ای دستجات چماقدار سازماندهی شده به دفاتر و تجمعات احزاب و گروههای سیاسی حمله برده و با فریاد حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله سعی در انسداد فضای سیاسی جامعه نمودند.
خمینی در راستای تشکل بخشیدن به چماقداران حامی خود توسط تنی چند از شاگردانش اقدام به تاسیس حزبی بنام جمهوری اسلامی نمود. تمامی جریاناتی که بعد از انقلاب انقلابی شده بهمراه تنی چند از فرصت طلبانی که در سال 1355 با شعار "سپاس شاهنشاها" از زندان رژیم سابق آزاد شده بودند به این حزب پیوستند. عمده وظیفه این حزب همانا ایجاد فضای هیستریک علیه دگر اندیشان سیاسی و گروهها و سازمانهای انقلابی و دمکراتیک و کسب قدرت سیاسی به هر وسیله ممکن بود. در ابتدا دولت موقت مهندس بازرگان از دو طیف لیبرال و حامیان خمینی تشکیل شده بود که سازمانهای سیاسی انقلابی آن را "ارتجاع" می نامیدند. طیف ارتجاعی حاکمیت بهیچوجه به قواعد بازی سیاسی اعتقادی نداشته و با پیش گرفتن سیاستی کاکیاولی وار سعی در عقب راندن رقیب سیاسی در حاکمیت و قبضه تمام عیار آن در کنار سرکوب سازمانها و احزاب انقلابی و دمکرات نمودند.
خمینی در دفاع از انحصار طلبی های طیف همراه خود منکر هرگونه اختلاف نظر سیاسی بین جناح های درون حاکمیت شده و آن را پدیده ای غربی ارزیابی می کرد و مدعی بود که همه خدمتکزار "اسلام عزیز" به زعم او هستند. بهشتی سردمدار حزب جمهوری اسلامی وقتی در مقابل افشاگریهای سازمانها و گروههای سیاسی و در راس همه مجاهدین مبنی بر انحصارطلبی بی حد و حصر حزب متبوعش قرار گرفت در یک سخنرانی مدعی شد که "ما تشنگان قدرت نیستیم ما شیفتگان خدمتیم". البته ناگفته نماند که دسته بندیهای درونی این رژیم قرون وسطائی از اشکال کلاسیک جناح بندیهای موجود در احزاب سیاسی کشورهای با دمکراسی نهادینه شده برخوردار نبوده و بیشتر منافع مادی و اقتصادی فردی و باندی را در بر می گرفت. یعنی در یک کلام خاستگاه تضادهای درونی رژیم تامین منافع مادی و اقتصادی بود تا خط و مشی سیاسی.
خمینی در راس حاکمیت با توجه به هیمنه و اتوریته ای که از آن برخوردار بود توانست بر این تضادها و دعواهای درونی بنوعی سرپوش گذاشته و آن را مهار نماید. از آنجائیکه دعواهای درونی در راس هرم حاکمیت برخاسته از غلتان تضادهای درون جامعه بود در نهایت با برکناری بنی صدر از ریاست جمهوری راه به شقه شدن تمام عیار حاکمیت و یکپایه ارتجاعی شدن آن برد. خمینی در فردای برکناری بنی صدر طی پیامی اعلام نمودکه جریانی که دلش را به درد آورذده بود از حاکمیت حذف شده و حالا تمامی اجزای آن بطور یکدست و تمام عیار در خدمت مردم خواهند بود. و چه کسی نمی دانست که ولع و طمع قدرت خمینی را به یکپایه کردن حاکمیت ارتجاعیش واداشته است. هنوز چیزی از اولین جراحی درونی رژیم نگذشته بود که تضادهای درونی بشکلی دیگر سر باز نمود . باند آذری قمی و روزنامه رسالت علم مخالفت با خمینی را برافراشت. در ادامه خمینی که تاریخ مصرف حزب جمهوری اسلامی را که همانا منسجم کردن و سازماندهی بخشیدن به طیف چماقداران رژیم بود تمام یافته دیده بود بمنظور مهار تضادهای درونی آن که بعد از مرگ بهشتی غیر قابل کنترل شده بود منحل اعلام نمود. شدت و حدت تضادهای درونی رژیم خمینی را در نهایت به یک جراحی تمام عیار دیگر در راس هرم حاکمیت وادار نمود و آن همانا برکناری مرحوم منتظری از مقام جانشینی رهبری بود.
پس از مرگ خمینی خامنه ای که یکشبه توسط رفسنجانی تا مصدر رهبری برکشیده شده بود زمینه را برای انتقام جوئی از رقیبان سیاسی خود فراهم دید. جناح خط امام از شرکت در انتخابات مجلس چهارم منع شد. نتیجه آنکه نخست وزیر دوران امام خانه نشینی و سکوت اختیار نمود. چندی نگذشت باندی در که درون حاکمیت شعار "ذوب در ولایت" را می داد زمام امور در مجلس پنجم را به رهبری علی اکبر ناطق نوری در دست گرفت و تکنوکراتهای گرد آمده در اطراف رفسنجانی تحت نام "کارگزاران سازندگی" را لیبرالهای نوین برشمرد و شروع به سنگ اندازی در مسیر سیاستهای دولت رفسنجانی نمود. این طیف برای قبضه کردن تمام عیار قدرت ناطق نوری را کاندیدای ریاست جمهوری نمود. طیف خط امامی که در فضای تضادهای درونی حاکمیت بین خامنه ای و رفسنجانی زمان را برای اظهار وجود سیاسی مناسب دیده بود پا به عرصه انتخابات ریاست جمهوری گذاشت و ریاست جمهوری خاتمی محصول و دستاورد تضادهای درونی حاکمیت بود که با علم "اصلاحات" و با عناوین دهان پر کن "گفتگوی تمدنها" و "جامعه مدنی" در حکومت وحوش و جانورانی که یکدیگر را در درون حاکمیت پاره پاره می کردند به صحنه آمد. بنیادگرایانی که پشت ولی فقیه ارتجاع سنگر گرفته بود اینبار با نام "اصولگرا" به صف آرائی در مقابل "اصلاح طلبان" پرداختند و با بکارگیری تمامی ابزارهای قانونی و غیر قانونی توانستند مجلس هفتم را تحت تسلط خود در آورده و اصلاح طلبان را به حاشیه برانند و زمینه ریاست جمهوری شدن محمود احمدی نژاد را فراهم آورند. اصلاح طلبان در طرح جدید تقسیم قدرت درونی رژیم در نقش سوپاپ اطمینان و خاطر در خلع حضور نهضت آزادی مهندس بازرگان می باید به سهم مختصر تعیین شده یعنی 40 کرسی در مجلس قناعت می نمودند و آنها با توجه به بیزاری اجتماعی از طیف اصولگرا به این سهم خود قانع نبوده و مترصد بازپس گیری قدرت سیاسی از طریق انتخابات ریاست جمهوری بعدی بودند.
اینبار اصلاح طلبان به سراغ "نخست وزیر امام" که 20 سال بود که از فرط خشم و غضب ولی فقیه خانه نشینی اختیار کرده بود رفتند و او را در مقابل کاندید ولی فقیه قرار دادند. معلوم و مشخص بود که ولی فقیه بعد از به انحصار درآوردن تمام ارگانهای قدرت دیگر تاب تقسیم آن را با جناح دیگر در حاکمیت را داشت و لذا با بکارگیری خشونت تمام عیار از موضع خود دفاع نمود و اصلاح طلبان نیر عنوان "فتنه گر" گرفته و سران آنها به سران فتنه ملقب شدند. اما این آخر نمایش تجزیه درونی رژیم نبود. اینبار بخشی از اصولگرایان گرد آمده حول ولی فقیه بعد از سرکوب و حذف اصلاح طلبان متهم به "انحراف" شدند که در راس آنها محمود احمدی نژاد بعنوان رئیس جمهور قرار داشت.
شقه های درونی حاکمیت هم اکنون در آستانه انتخابات مجلس به اصلاح شورای اسلامی در 13 اسفندماه سالجاری تنها در طیف اصولگرایان به شرح زیر است:
1- جبهه متحد اصولگرائی (مهدوی کنی)
2- جریان اصولگرای طیف احمدی نژاد - مشائی
3- جبهه پایداری (اصولگرایان طیف مصباح یزدی)
4- جبهه اصولگرایان منتقد دولت (علی مطهری)
5- جبهه ایستادگی (اصولگرایان طیف محسن رضائی)
در کنار جریانات یاد شده باید از نامزدهای مستقلی یاد نمود که خود طیفی از اصولگرایان طرد و جراحی شده از درون حاکمیت را تشکیل می دهند و همچنین اصلاح طلبانی که بهر شکل ممکن به شکل خفیف و ذلت بار می خواهند به حیات سیاسی خود ادامه دهند و نام جبهه مردمی اصلاحات بر خود نهاده اند.
تجزیه و انشعاب در درون بنیادگرایانی که نام اصولگرا را بر خود نهاده اند گویای این واقعیت است که رژیم حاضر برای مهار تضادهای درونی خود مجبور به جراحی مداوم بخشی از بدنه مدیریتی خود است. این تضادها که ریشه در انزجار و نفرت عمومی آحاد جامعه دارد در نهایت راه به تجریه و اضمحلال نهائی رژیم برده چرا که هیچکدام از جریانهای یادشده از توان درک و حل معضلات جامعه برخوردار نبوده و هر یک برای سهم خواهی و استفاده از رانت و مواهب حکومت سعی در یارگیری در درون حاکمیت دارند. واقعیت این است که این رژِیم بنا به ماهیت ناسازگار و تضاد آشتی ناپذیرش با حقوق ملت در پس تمامی این شقه ها و تجزیه ها راهی جز اضمحلال و سقوط محتوم ندارد و تا آن روز باید شاهد تجزیه های پی در پی درونی این رژیم که در نهایت راه به برخوردهای اجتناب ناپذیر خشونت آمیز هر چه بیشتر خواهد برد باشیم.
خصوصیات مشترک نظامهای دیکتاتوری یا توتالیتر-علیرضا یعقوبی
22 بهمن هر سال رژیم غرق در فساد و بحران حاکم بر ایران با براه انداختن تظاهراتی بغایت مسخره و چندش آور با جمع آوری تتمه نیروهای خودی و همچنین با تهدید و تطمیع کارمندان و کارگران کارخانه ها و اداره جات دولتی که بدرستی از سوی آحاد مردم لقب "ساندیس خور" گرفته اند و کشاندن آنها به خیابانها به زعم خود تلاش دارد اقتدار خود را به رخ جهانیان بکشد.
این نمایش هر چه بلحاظ توده ای بیشتر مورد طرد و بایکوت عمومی قرار می گیرد به دامنه ابنذال آن افزوده می شود. امسال فضاحت برنامه های به اصطلاح "دهه فجر" رژیم چنان بود که حتی اعتراض بسیاری از نیروهای درونی خود رژیم را برانگیخت. حضور "امام مقوائی" در فرودگاههای مختلف کشور و سانسور عکسهای روز ورود خمینی به ایران و حذف چهرهائی که خود بنوعی مورد خشم و کین همین رژِیم واقع شدند و بطور فیزیکی حذف گردیدند تا نمایش شعبده روز 22 بهمن با چهره های بزک شده و با لباس و حجاب و آرایشی که در حالت عادی مورد تهدید و دستگیری مداوم و مستمر گشتی های عفاف رژیم قرار دارند همه گویای انزوای مردمی رژیم و نیاز آن به تبلیغاتی که ظاهرا با ماهیت این رژیم در تصاد بوده می باشد.
نگارنده بنا به تحقیقات آکادمیک خود در دانشکده "تابعیت بین المللی" دانشگاه بیرمنگهام تلاش دارد که با تحلیل حرکت موجود نیاز رژیم های توتالیتر بر اینگونه نمایشات مسخره را تئوریزه نماید.
رژیمهای توتالیتر هر چند بلحاظ ماهیت خود از دسته بندی های مختلفی همچون ناسیونال شوونیستی هیتلری و یا حزبی همچون استالین و یا از نوع مذهبی همچون خمینی و خامنه ای تشکیل شده اند اما از خصوصیات مشترکی برخوردارند که می توان آن را بشرح زیر فرمول بندی کرد:
1- قائم به فرد بودن تحت عنوان "رهبر": رژیم های دیکتاتوری همواره متکی به چهره کاریزماتیک رهبر هستند. تمامی تلاش عناصر و وابستگان رژیمهای توتالیتر این است که از رهبر چهره ای فرا زمینی و قابل پرستش بسازند. هر عملکرد او را بنوعی توجیه و تفسیر نمایند که گاها برای شخص رهبر آن تاویل و توجیه بسیار بدیع و خلق الساعه می نماید. خودشیفتگی از خصوصیات بارز این رهبر می باشد. او کون زمان و مکان است. فردی خلد آشیان که کسی را یارای سوال درباره کردار و عملکرد او نیست. تمامی انتصابات تا پائین ترین رده های حکومتی با نظر مستقیم او صورت می گیرد چرا که همواره "خواب سرنگونی" آرامش او را بهم می ریزد لذا نیاز دارد که همواره حتی نزدیکترین محارم خود را کنترل و تحت نظر داشته باشد. او مظهر اراده ملت است. تمامی مواضع استراتژیک حکومت توسط او اعلام و ابلاغ می شود. او مافوق قانون است و می تواند به هر شکلی که می خواهد آن را تفسیر و تاویل نماید. قانون تماما برخاسته از خواست و اراده اوست. او بر نقوس یک ملت و در شکل مذهبی آن بر نقوس یک امت حکم می راند. حال اگر آن صاحب نفس هیچ اطلاعی از ماهیت و نظر رهبر نداشته باشد. تعیین او از هیچ معیار دمکراتیک برخوردار نبوده و اصولا رهبر را با قانون و اصول و نرم های شناخته شده و عرفی هیچ تطابقی نیست. از رضا خان در تاریخ نقل است که وقتی مصوبات مجلس خودساخته اش با منویات او قدری زاویه می یافت با خشم فریاد می زد: "من در این طویله را کاه گل می گیرم". خمینی در یکی از سخنرانی های خود مدعی شد که اگر 36 میلیون یک حرف بزنند و من طلبه با آن مخالف باشم باید به حرف من عمل شود. نظامیان آلمانی حتی وقتی حضور نیروهای روسی را پشت دروازه برلین حس می کردند کماکان آنها را جرات مخالفت با پیشوا نبود که فریاد بر می آورد که ما پیروزیم. می گویند در پشت دیوارهای کاخ کرملین در دوران استالین این شعار بچشم می خورد که آسوده باشید که در کرملین رفیق استالین بجای ما می اندیشد.
2 - تمام خلقی بودن: رژیمهای توتالیتر خود را نماینده تمام مردم می دانند. در تفکر و اندیشه سران چنین نظامهائی چیزی بنام "دگر اندیش" و یا مخالف سیاسی وجود ندارد. هر مخالف دشمن قلمداد شده و جاسوس دشمن خارجی است. مردم تنها به دسته ای اطلاق می شنوند که گوش به فرمان رهبرند. رابطه رهبر و توده مردم رابطه ای یک سویه می باشد. مردم مجری بلاقطع منویات شخص رهبر می باشند. "اندیشه ناب" رهبر راهگشا بوده و آسایش و ارامش و امنیت ملی وابسته به وجود اوست. ظرف و جایگاهی که بتوان نظرات دیگر را بیان نمود وجود ندارد. رهبر به نمایندگی و به زبان همه خلق سخن گفته و اراده او اراده تمامی خلق می باشد.
3 - رقص پرچمها: مشروعیت چنین نظامهائی نه برخاسته از راس مسقیم و مخفی مردم بنا به نرم ها و استاندارهای بین المللی بلکه برخاسته از تظاهراتها و شور و هیجان عمومی می باشد. چنین نظامهائی حتی اگر بر اثر آرای دمکراتیک شکل گرفته باشند در قدم اول تلاش در نابودی تمامی نهادهای دمکراتیک در جامعه بخاطر پاسخگو نبودن خود دارند. اراده مردم در چنین رژیمهائی تنها از طریق تظاهرات و نمایشهای خیابانی چه در حضور رهبر و یا سان دیدن تز جلوی عکس تمام قد او صورت می گیرد. چنین نمایشاتی همواره با نمایشات و مانور نظامی بمناسبت سالگرد استقلال و یا سالگرد پیروز انقلاب با به اهتزار در آوردن پرچم و به رقص در آوردن آن در خیابانها و معابر عمومی همراه می باشد. مشروعیت و تمام خلقی بودن رژیم با اجرای چنین نمایشاتی به نمایش در آمده و دشمن خارجی را مقهور اراده ملی و منویات رهبر می سازد!!.
4- گاردها و نیروهای ویژه: چنین نظامهائی هیچگاه به نیروهای نظامی کلاسیک اعتقادی نداشته و برای حفظ بقای خود به تشکیل نهادهای نظامی و امنیتی موازی مشغول می شوند. نیروهائی همچون "جوانان نازی" و " گارد شاهنشاهی" و "بسیج" اهرمهای چنین نظامهائی برای سرکوب توده مردم هستند. این گروهها هر چند وقت یکبار برای زهر چشم گرفتن از توده های بجان آمده مردم اقدام به نمایشاتی بنام "رزمایش" و یا "مانور کوچه و خیابان" می نمایند تا بقول خود سنگر دشمن فرضی را فتح نمایند. وظیفه این نهادها ایجاد رعب و وحشت عمومی و تحقیر و تهدیددگر اندیشان سیاسی و گاها سرکوب و دستگیری آنها می باشد.
5- ستون پنج داخلی: از آنجائیکه این نظامها هیچ اعتقادی به دگر اندیشی و آزادیخواهی ندارند هر مخالف را دشمن فرض نموده و او را در ارتباط ارگانیک با دشمن خارجی بعنوان ستون پنجم آنها می پندارند. دستگاه عریض و طویل تبلیغاتی چنین نظامهائی که از پرکارترین ارگانهای و اجزای درونی آن می باشند یک آن از سمپاشی علیه مخالفان و بالاخص مخالف اصلی رژیم خود باز نایستاده و همواره با توپ پر آماده شلیکند. ارگانهای تبلیغاتی وظیفه "جنگ نرم" را بعهده داشته و در ارتباط ارگانیک با سیستم سرکوبگر رژیم همچون گشتاپو و ساواک و وزارت اطلاعات و اشتازی و ک گ ب عمل می کنند. هر روز در یک گوشه از کشور ستون پنجم و یا جاسوس اجنبی کشف شده و دستگیر می گردد.
6- دشمن خارجی: چنین نظامهائی برای ادامه بقا همواره نیازمند دشمن سازی خارجی است. تا با مانورو تبلیغات حول دشمن خارجی جامعه را بسیج نمایند. یک روز جنگ جهانی راه می اندازند همچون هیتلر تا بتواند جامعه ملتهب آلمان بعد از جنگ جهانی اول را حول خواست و اراده خود بسیج کند و تمامی دگر اندیشان سیاسی را سرکوب کند. یا همچون استالین دوستان و یاران پیشین را به عنوان "عوامل بورژوازی" به میز محاکمه می کشند. خمینی برای سرکوب تمام عیار داخلی به یک جنگ خارجی 8 ساله با کشور همسایه دامن زد وناتوانی خود در حل مشکلات و معضلات کشور را با توهمات "دائی جان ناپلئونی" به دشمن خارجی منتصب ساخت و از بام تا شام شعار "مرگ بر آمریکا" داد.
7- شرایط جنگی دائمی: چنین نظامهائی که مبتنی بر اراده فردی هستند هرگز در دنیای امروز توانائی پاسخگوئی به نیازها و خواسته های توده ها را ندارند لذا باید برای توجیه ورشکستگی خود هم که شده جامعه را در التهاب نگه می دارند. هر روز هل من مبارز می طلبند و عربده کشی کرده و شعار می دهند. تهدیدات امنیتی همواره بعنوان پوشش چنین رژیمهائی برای ناتوانی خود است. در چنین حالتی مسلم است که تولید تعطیل شده و تمامی امکانات کشور در خدمت ملتهب نگاه داشتن جامعه قرار می گیرد تا مبادا آسیبی بر نظام وارد آید.
8 - دو قطبی کردن جامعه: نیاز مداوم اینگونه نظامها به سرکوب و نیروهای سرکوبگر آنها را وادار می سازد که جامعه را به دو قطب دوست و دشمن تقسیم کنند. بقولی "خودی" و "غیر خودی". خودی و دوست اقلیتی محدود هستند که تمامی امکانات کشور را بخود اختصاص داده و از یک رانت ویژه برخوردارند. تبعیض برخاسته از دوقطبی کردن جامعه همواره بعنوان پاشنه آشیل و تهدید مستمر رژیمهائی است که به سرکوب و امنیتی کردن جامعه برای ادامه حیات وابسته اند.
9 - قانون گریزی مداوم: چنین رژیمهائی حتی به قوانین خود ساخته و خود نوشته هم اعتقادی ندارند و مجبورند همواره قانون گریز باشند. خمینی در این باره می گفت دولت اسلام هر آن که اراده کند می تواند تمامی قراردادها و قوانین بین خود و جامعه را یک طرفه ملغی سازد. نتیجه این قانون گریزی همانا فساد و حاکمیت "رابطه" بر "ضابطه" و "قانون" است. چنین تفکری هیچ اعتقادی برای ایجاد فرصتهای برابر برای همه در جامعه ندارد و تمامی امکانات و ثروتهای کشور بعنوان "تیول" فردی و گروهی و ملک طلق پدری فرض شده و بین افراد و گروهها و دستجات خودی تقسیم می گردد. مراکز دانشگاهی هم که باید محل کسب دانش انسانهای مستعد باشد از تاخت و تاز این تفکر در امان نیست و کلاسهای درس دانشگاه انباشته از نیروهائی هستند که در واقع عوامل سرکوب و اختناقند تا دانشجوی علم و دانش. اختلاس و دزدی و چپاول و غارت اموال عمومی و فساد مالی و اجتماعی برخاسته از قانون گریزی بخشی جدائی ناپذیر از ماهیت چنین نظامهائی می باشد. تفکیک قوا در چنین نظامهائی معنی و مفهومی ندارد و اجزای سه گانه قوه مقننه و مجریخ و قضائیه از هم تفکیک نمی باشند. قوه قضائیه بعنوان ابزار سرکوب در خدمت قدرت و شخص رهبر می باشد. قضات شریف و آزاده اخراج شده و بجای آنها عناصر سرکوبگر و سست عنصر وابسته به قدرت در مصدر امر قضاوت قرار می گیرند.
10 - سر برآوردن نیروهای غیر خلاق و انگلی و لمپنی بنام نیروهای خودسر: نیاز دائم چنین رزِیمهائی به سرکوب و جنگ افروزی باعث رشد ناهمگون نیروی انسانی در جامعه می شود. رشد قارچ وار نیروهای طفیلی و انگلی سرکوبگر و بعبارتی چماقدار از نکات بارز در چنین رژیمهائی می باشد. این نیروها که از هیچ تخصصی جز سرکوب و جنایت برخوردار نیستند بر حیات اجتماعی جامعه چنبره زده و آن را از پویائی و خلاقیت باز می دارند. سرخوردگی و یاس عمومی راه به افسردگی اجتماعی برده و روح و روان جامعه را بیمار می سازد. در چنین فضائی نیروهای روشنفکری شدیدا با تعقیب امنیتی و سیاسی در شرایط ایزوله و انزوای مطلق قرار می گیرند. سرکوب آنها وظیفه اول نیروهای طفیلی در جامعه است.
11- فضای اختناق و شخصیت دو گانه فردی و اجتماعی : در چنین جوامعی سکوت مرگبار امنیتی حاکم است. روابط تولیدی شکل ناگرفته باقی مانده و دچار سیکل معیوب می گردد. بیکاری و اعتیاد نتیجه بلافصل یاس و سرخوردگی فردی و اجتماعی است. رشد ناهمگون اجتماعی برخاسته از حاکمیت استبداد باعث می گرد که جامعه دچار شخصیت دوگانه گردد. توده های مردم مجبورند بخاطر وجود اختناق و فضای امنیتی حاکم بر جامعه منویات خود را از یکدیگر پوشیده نگه دارند. در چنین فضائی ریل خبررسانی درست مختل گردیده و بازار شایعات و جوک سازی رواج می یابد. در رومانی سابق شایع بود که بیش از 20 میلیون جوک در طول زمامداری چائوشسکو در آن کشور علیه فساد او و خانواده اش ساخته شده بود. در چنین جوامعی که همواره آبستن حوادث هستند پیش بینی تغییر و تحولات پیش رو بسیار سخت می باشد. چائوشسکو در اوج قدرت پوشالی به سفر نزد دیکتاتور حاکم در تهران می رود و در بازگشت ساقط و معدوم می گردد. دیوار برلین و کشورهای بلوک شرق در یک چشم بهم زدنی فرومی پاشند. وقتی از ویلی برانت صدراعظم سابق آلمان و یکی از چهرهای نامدار سیاسی بعد از جنگ جهانی دوم سوال شد که چگونه حوادث فروریزی دیوار برلین از شما پیشی گرفت گفت: ما یک سال قبل ابزارهای لازم برای پیش بینی تحولات انجام شده را نداشتیم. رژیم شاه در ایران در سال 1355 در اوج قدرت سیاسی و نظامی در سطح منطقه بود. ناپایداری ناشی از فضای امنیتی و حاکمیت اختناق از وجوه بارز چنین نظامهائی است که بیکباره دچار فروپاشی می شوند.
مواردی که در بالا یاد شد از وجوه بارز مشترک نظامهای دیکتاتوری و توتالیتری می باشد.
بیست و دوم بهمن روز عزای ملی؟ -علیرضا یعقوبی
اشتراک در:
پستها (Atom)